X
تبلیغات
حجـــابِ دختــرِ مسلمان

حجـــابِ دختــرِ مسلمان

«فَـهُــوَ حَـسـبُه» کـہ مـے خوانم

انگار کسے دستے بـہ قلبم مے کشد (!)

و من آرام می شوم

انگار کسے مے گوید :

" خیالت راحت ! من هستم .. "

و من

تمام ِ دلشوره هایَم را مے سپارم بـہ باد ..

انگار همـہ برایم مے شود تو

و تو مے شوے همـہ ے من ... !

«پــــــَـرِ من بـــــاز ، ولــے رفتـه زِ یادم پــــَـرواز ...»


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 0:42 توسط دخترِ مسلمان|

طعـمِ روزه ،

پیچیده شدن لا به لاے سیـآهـےِ وجـودش ، 

اوج گــرمـآ

و جذب ِ نهـآیـتِ حرآرت در تـآرُ پـودِ سراپــآ سیــاهـے اش ؛

و غرق شُدن در آغـوش گـرم ُ امـن ُ مهـربـانِ خـدآ ..

مُبــآرکــت بـاشد بـآنـو..


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 0:36 توسط دخترِ مسلمان|


نمے دانم چطور رنـــــگ چادر مشکــــےِ من مکروه است....


اما رنگـــ خط چشـــم هایت

که از دور مشکــے بودنش را داد می زند مکروه نیست؟؟

چطور رنگ خانه ے کعبه را وقتے از تلویزیون میبینے و محو تماشایش می شوی،افسرده ات نمی کند...؟؟

اما چادر مشکےِ من افسرده ات می کند...

نمیدانم چطور آرایش های جیغ و غلیــــــظ برنزه

سیاهےِ مژه هاےِ ریمیل خورده و چندش آور خشک شده مثل پاهاےِ عنکبوت ،چشمت را نمے زند...؟؟؟

اما چادر مشکےِ من چشمانت را می زند...

نمے دانم...

دلیل این همه تناقض در گفتار و رفتارت را نمیدانم...


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 1:54 توسط دخترِ مسلمان|


هیچ میدآنــی


نگـــآه هــای دیگــرآن ،

بــه " مــا "ی چــآدری

موشکــافـانه تــر اسـت

تـــآ نگــآهشان به دیگــری....؟

و انتظـاراتشـان نیز هم

متفــاوت تر است ،از " مــا "ی چــآدری

تــا اوی غیــر....

" مــآ "ی چــآدری ،

حواسـت جمع بــآشد

کــه هر کوتــآهی از طرف مـآ،نسبت داده می شود به دین از طرفِ دیگرآن...

مواظب رسالتــمآن بــآشیمـ...



نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 1:52 توسط دخترِ مسلمان|

در این گرمـآی تـآبستـآن؛


وقتے پیچیده می شـومـ میـآن سیـآهے ات،

تنهــآ دلخـوشےامـ به این اسـت که

عرقِ روے ِ پیشـآنے امـ؛

عرقِ بنـدگے اسـت،

نـه عرق شَـرمـ...


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 1:49 توسط دخترِ مسلمان|



اینکه زن باشی و از آبشار زیبای موهایت لذت ببری،

ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی طوری که حتی تاری از آن معلوم نباشد؛

اینکه زن باشی و اندام مناسبی داشته باشی،

ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی؛

اینکه زن باشی و بتوانی زیبا و با عشوه حرف بزنی،

ولی نزنی و صدایت را نازک نکنی؛


همه اینها ارزش یک لحظه نگاه رضایت بخش بانــو را دارد که برایت دست دعا بلند کند...



نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 1:11 توسط دخترِ مسلمان|


نمی دانم دست یا پا ؛

ولی می گفت گیر است !

شاید هم هر دو را  می گفت


حالا ماندم کدامشان گیرتر بود ؟

آن چیزی که پایش بود یا این چیزی که سرم بود ؟

به هر حال احساس می کردم که پای او بیشتر گیر است تا پا و دست من .

البته از شما چه پنهان ، چادرم هم گیر هست

چشم های هرزه در تار و پودش گیر می کند . .


نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392ساعت 1:29 توسط دخترِ مسلمان|

جلوی آینه ایستادم و چادرم را سر کردم

همانطور که مشغول مرتب کردن چادرم بودم متوجه نگاه عجیبش شدم.
دوباره توی آینه خودم را برانداز کردم و نگاهی به چادرم کردم .
چیز عجیبی نبود .
پرسیدم: طوری شده؟ چرا اینطور نگاه می کنی ؟
گفت: وقتی چادر سر می کنی ،
من که همسرت هستم هم احساس می کنم نمی شناسمت .

احساس می کنم متعالی و دست نیافتنی شده ای . .


نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392ساعت 0:43 توسط دخترِ مسلمان|


فرقی نمی کند

کجآ
یــآ
ک‍ِی!
در هیــاهوی این شهر
هرکجا و هروقت دچار واهمه شدی
با "ایمانت" وضو بگیر
زیــر لب
نیت کن
:
حجـــاب می کنم  قربة الی الله



نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 22:4 توسط دخترِ مسلمان|

بگذار به چادرت پیله کنند، مدام.........

به پروانه شدنت می ارزد...



نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 22:2 توسط دخترِ مسلمان|

مبادا تلخی این نگاه ها محبت چادر را از دلت سرد کند....مبادا..
غصه نخور این روزها حسین هم غریب است...

مـادر هم غریب است

زینب هم غریب است

رقـیه هم غریب است


روزگار غربیست ...!!!!!!!!!




هــوا ممنونمـــ...

گـرم كه می شوی، تازه می فهمم لذت حجاب را..لذت بندگی را...!


نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 21:59 توسط دخترِ مسلمان|



گرم است…خیلی !


راستش را بخواهی تحملش سخت است …..


اما میدانی گرمای چادرم را چگونــ ه صبوری میکنم ؟


وقتی به یاد می آورم چادرم برای تو آرامش روح می آورد صبور میشوم !


نــ ه ! …… نــ ه ! خیال نکن منتی هست! منتی نیست !

.

.

.

اما تو را بــ ه خدا……!


تو هم مواظب نگاهت باش تا هوا گرم تر نشود !


من بــ ه غیرت مردان سرزمینم ایمان دارم . .

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت 21:54 توسط دخترِ مسلمان|

شما خانم خوش تیپی که تو مترو منو چپ چپ نگاه میکنی!!!

ببین عزیزم ...

فکر نکن من که چادر سرَمه عقلم نمیرسه که آدم با مانتو راحت تر و آزاد تر ِ !

فکر نکن زیر چادرم کولر گازی روشن ِ و تو این گرما عین خیالمم نیست!

خیلی هم گرم ِ ! گرمه چیه، داغه اصن!

اونم وقتی که تو خیابون باشی و کله ات داغ شه از شدت ِ جذب نور خورشید بخاطر رنگ چادر ...

من اگه موهامُ مثل تو نمیذارم فکر نکنی کچلم هاااا! خعلی هم مو دارم!! تازه از موهای خیلیاتونم خوشگل تر ِ !

لاک ِ قرمز نمیزنم فکر نکنی سر در نمیارم لاک چی چیه ها! بیا خونمون ببین هر رنگی لاک بخوای دارم! خوبم بلدم بزنم!

ab75e64ff1.jpg

ببین عزیزم!

مانتوی آستین سه ربع ات چقد خنک ِ واسه تابستون ... من مریض نیستم که بخاطر آستین ِ کوتاه ِ مانتوم ساق دست میکنم ... تازه اینقدم گرم میشه وقتی میچسبه به دست ... آدم دستش خارش هم میگیره!

چادر سر کردن خیلی سخته! اینکه تو شلوغی ِ مترو چادرتو از لای جمعیت جمع کنی و مواظب باشی یکی که داره پیاده میشه چادرتو با خودش نبره!

فکر نکنی چادر سر میکنم چون مانتویی که زیر چادر تَنَمه زشته! نچ! کلی هم پول مانتومو دادم! اما تو نمیبینی اش...

حالا مانتو هیچی.... میدونی چادر مشکی چقدر گرون شده؟؟؟!!! بخوای حساب کتاب کنی سر نکردن اش به صرفه تره!

والا منم میفهمم آدم وقتی شال شو شُل سر کنه  کلی هوا میاد و میره و خنک میشه...

میفهمم وقتی روسری مو لبنانی میبندم به حد خفگی گرمم میشه...

ببین من خوب میدونم وقتی سوزن میکوبم تو روسری ِ چند ده هزار تومنی ام خراب میشه!

-1331.jpg

صاف و صوف نگه داشتن ِ لبه روسری خعلی سخته! مخصوصا اگه ساتن و ابریشمی و ... باشه!

وقتایی که از کنار مترو رد میشم باید سفت چادرمو جمع کنم که به پای آقایی که داره از کنارم رد میشه نپیچه! که بخواد چپ چپ نگام کنه که چادرتو جمع کن بابا!

میدونی زیر چادر و روسری چقـــــــــــدر کله آدم خارش میگیره؟؟؟!!!

این صورت ِ ساده معنیش این نیست که من نمیدونم ریمل و پنکک و رژ لب و ... ینی چی!

اگه تو میای از مترو ریمل برژوئیست ِ دو فرچه میخری ، من میرم کوچه مروی کلی میگردم اصل شو پیدا کنم!! بله... اینجوریاس!

اگه شما شال میخری ۵ تومن ، من باید شال بخرم اِن تومن که زیر چادر و حرارت تابستون چروک نشه! که بافت اش جوری باشه که لبه اش درست وایسه!

ببین منم خیلی دوست دارم روسری و کیف و کفش قرمزمُ با مانتو و شلوار سفید ست کنم و با غرور ِ تمام تو خیابون قدم بردارم!

و ...

1347085514908803_large.jpg


اما خیلی چیزا هست که باعث میشه من روی دلم پا بذارم و یه "خانم چادری" باشم ...

خیلی چیزا هست که باعث میشه عـــــاشق چادرم باشم با وجود ِ همه سختی هاش ...

حس هایی که نمیشه نوشتن شون ... باید حس شون کرد ، اونم چله تابستون!



نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 21:45 توسط دخترِ مسلمان|



گـاهـے ڪـﮧ مسیر خانه را پای پیاده می آیـم

نگاهے به دور و برم می اندازم

یڪـ وقت هایے می شود ڪـﮧ خودم را

تنـــها

- چادرے کلِ خیابان می بینم!

لبخند می زنم ... رو به آسمان می ڪنم و می گویم:

خدایـــا !

ممنونم ڪـﮧ بهم اجازه دادے ،بین همه این آدماے رنگ وارنگ یـﮧ دونه باشم...

شڪـ ندارم که این یه فرصتِ ویژه اس تا براے تو هم یڪـے یڪـ دونه باشم!


منبــع


نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392ساعت 21:36 توسط دخترِ مسلمان|


( اینها را می نویسم برای تویی که هیچ وقت فرصت نشد در خیابان دو کلمه با هم حرف بزنیم تا حرفهای دلم را به تو بگویم )


آنقدر جسمت را برایم برهنه کردی

که یادم رفت روح عریانت چه شکلی بود !

آنقدر سعی کردی برجستگی های بدنت را نشانم بدهی

که وقت نشد یادت بیاورم که می توانی چه شخصیت برجسته ای باشی !

بیا و تمامش کن ، خودت را به یاد بیاور


چادر سپیدت را سرت کن بانوی مهتاب

اگر ممانعت نکنی

فرشته های مهربان با دستهای لطیفشان

این لباس های کثیف دنیا را از تن روحت در می آورند ...

آنجاست که لطافت عشق را لمس می کنی

آنجاست که می فهمی خدا مهربان تر از آن است که قصد اذیت کردن مارا داشته باشد !

لذت لمس لطافت ایمان را از دلت دریغ نکن ...


چادر سپیدت را سرت کن بانوی مهتاب...

خسته شده ایم از نگاه دزدیدن و شمارش سنگ فرش های خیابان.!

خواهرم !

شما خسته نشدی از جلوه نمایی تن در بازار اسیران هوی و هوس ؟!

خسته نشدی از حقارت و ذلالت . . ؟!

خسته نشدی از خون کردن دل مهدی فاطمه ؟!

خسته نشدی از عهد شکنی های پیاپی ات با خداوند . . .

مرگت که رسید ؛

جسمی که سالها مایه ی فخر فروشی و جذب نگاه های هرزه بوده رهایت میکند . . .

آنوقت تو هستی و کوهی از گناه !

تو هستی نگاه های تحقیر آمیز . .

تو هستی و نگاه های اهل بیت و شهداء

کمی به خودت بیا….

اینکه زن باشی و از آبشار زیبای موهایت لذت ببری،
ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی طوری که حتی تاری از آن معلوم نباشد؛

اینکه زن باشی و اندام مناسبی داشته باشی،
ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی؛

اینکه زن باشی و بتوانی زیبا و با عشوه حرف بزنی
،

ولی نزنی و صدایت را نازک نکنی؛

اینکه زن باشی و بتوانی همکار نامحرمت را بخندانی طوری که لحظات شادی با هم داشته باشید،
ولی نخندانی و از قید آن شادی هم بگذری و سنگین برخورد کنی؛

اینکه زن باشی و در بازار عرضه و تقاضای ادا و عشوه و هوی و هوس بتوانی عرضه کننده باشی،
ولی نباشی هر چند که قابلیتش را داشته باشی؛

اینکه ارزش های جامعه ات وارونه شده باشد و برای ارزش های تو
در پوشش بودن های تو
ارزشی قائل نباشند
اینکه جوری حرف بزنی، قدم برداری و پوشش داشته باشی که
همکارت، استادت، همکلاسی دانشگاهت تحریک نشود و راحت و آسوده کارش را بکند و تمرکزش بهم نریزد؛اینکه با همه این تناقض ها دست بگریبان باشی و حتی پایت گران هم تمام شود؛

همه اینها ارزش یک لحظه نگاه رضایت بخش بانو را دارد که دست دعا بلند کند و بگوید خدایا:

«دختران امت پدرم، همه زیبایی ها را داشتند و معیوب و مفلوج و کچل و زشت نبودند،
ولی برای رضای تو زیبایی هایشان را از نامحرم پنهان کردند
پس تو محبت خودت را در دل هایشان صد چندان کن!
طوری که هیچ چشم و ابرویی،
ناز و کرشمه ای،
پول و مکنتی
نتواند جایگزین آن شود! »

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 1:31 توسط دخترِ مسلمان|




چادرم باشد مرا معیار ایمان و شرف


همچو مروارید زیبایم درون یک صدف


دید نامحرم نیفتد لاجرم بر سوی من


افتخارم باشد این،زهرا بود الگوی من


مدعی گوید که چادر یک نشان فانی است


من ولی گویم که با چادر تنم اسلامی است


مدعی گوید که با چادر کلاست باطل است


من ولی گویم که ایمانم ز چادر کامل است


مدعی خواهد مرا بی دین کند با لفظ دوست


چادر من همچو تیر زهرگین،بر چشم اوست


(بهلول حبیبی زنجانی)


نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 10:46 توسط دخترِ مسلمان|

 

مدتی نبودم

اما

 

 

به زودی زود خواهم نوشت . .

  

 

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 23:48 توسط دخترِ مسلمان|

مـــرد جنگی که لباس گل‌دار نمی‌پوشد

زشت است جلوی مردم !

هر روز لباس تمیز می‌کنم تنت

ولی یک ‏بار که می‌پوشی باز گُل‌گُلی می‌شود


حالا یعنی چی رفتی نشستی آنجا به من می‌خندی ؟ !



و دست‌های چروکیده زن ،

شیشه گلاب را روی سنگ خالی کرد . . .




پی نوشت :

مسابقه ء وبلاگـــــــــ نویسی

برای ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر  به سایت ستاد برگزاری یادواره شهید مرحمت بالازاده مراجعه نمائید.

اطلاعات بیشتر را در این وبلاگ و سایت به اطلاع شما خواهیم رساند.


هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله!




نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 20:25 توسط دخترِ مسلمان|

http://www.3noqte.com/main/images/stories/shabanpoor/nemad/hejab2.jpg


نمى‏دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم

و مى‏پرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟

و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛

دوباره مى‏پرسم: آقا! اینا چنده؟

فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است ، من را اصلاً نمى‏بیند.

باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال ، از مغازه بیرون مى‏آیم.



نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید

و صد قافله دل كثیف، همراه شما نیست...



نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم ،

دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را مى‏زند.



نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش ، در خیابان قدم مى‏زنید ؛

در حالى كه دغدغه این را ندارید كه

شاید گوشه‏اى از زیبایى‏هاتان ، پاك شده باشد

و مجبور نیستید خود را با دلهره ، به نزدیك‏ترین محل امن برسانید

تا هر چه زودتر، زیبایى خود را كنترل كنید ؛

زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران كنید.


میدانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید ؟


میدانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند ، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند ؟


میدانید چه لذتى دارد وقتى كرم قلابِ ماهى‏گیرىِ شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید ؟


میدانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى كه مى‏توانى اطاعت خدایت را بكنى ؛ نه هوایت را ؟


مى‏دانید؛ واقعاً میدانید که چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید ؛

در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید ؛ یك انسان رهگذرید .


واقعاً چه لذتى دارد این حجــــاب !


خــــــدایا !

لــــذتم مدام باد



نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 18:53 توسط دخترِ مسلمان|



رعایت حجاب یک واجب شرعی است. برخلاف نظر عموم مردم، حجاب نه فقط به معنای پوشش صرف و نه تنها مخصوص زنان است.

حجاب و عفاف واقعی، برای ارتباط با جنس مخالف ایجاد حریم می‌کند لذا مردان هم باید محدوده خاصی برای پوشش و ارتباطشان قائل باشند تا این حریم به خوبی حفظ شود.


حال در فضای مجازی که اینقدر رابطه‌ها تنگاتنگ و به عبارتی رابطه خواهر- برادری شده مسئله حجاب چگونه تفسیر می‌شود؟


حجاب را می‌توان در حجاب نگاه، حجاب گفتار، حجاب رفتار، حجاب فيزيکي بدن و حجاب قلب تفسیر کرد.

حال آنکه بنابر باور غلط، حجاب فقط پوشش فیزیکی بدن را شامل می‌شود.


در مواجهه با شرایطی جدید مثل فضای مجازی، عدم توجه به ابعاد دیگر حجاب سر باز می‌کند و معضلات تازه‌ای را به وجود می‌آورد.


آیا اینکه دختری عکس خود را با مقنعه در اینترنت بگذارد یعنی حجابش را به نحو احسن رعایت کرده است؟

آیا صحبت‌هایی که رد و بدل می‌شود، تصاویری که دیده می‌شود، واکنش‌هایی که صورت می‌گیرد

و خلاصه هر عمل و عکسالعملی که دو جنس مخالف در اینترنت به صورت زنده یا جز آن در قبال هم انجام می‌دهند،

قانون حجاب اسلام نباید روشی برای آن پیشنهاد دهد؟


سوال مهم‌تر اینکه آیا رعایت حجاب در اینترنت برای همه به یک شکل است؟


در مورد چت کردن با نامحرم استفتاهای زیادی از علما و مراجع تقلید شده است.

عموما پاسخ را به خود فرد و حالات فردی وی واگذار و توصیه به اجتناب از همچه عملی کرده‌اند.

با اینکه این پاسخ هنوز حدود مشخصی به روشنی وجه و کفین برایمان روشن نمی‌کند؛ اما ارتباطات مجازی بسیار بغرنج‌تر از یک چت ساده است.


ارتباط صوتی، تصویری، وبلاگ‌نویسی، حضور در شبکه‌های مجازی مثل فرندفید، فیسبوک، توئیتر و ... صورت‌های مختلف ارتباطی هستند که تا به حال رایج شده است و هر روزه در حال گسترش هستند.

البته اگر قرار باشد علما هر آن منتظر بمانند ببینند شرکت‌های مایکروسافت، گوگل و امثالهم چه خدمات جدیدی ارائه می‌دهند و بعد بیایند برای آن ابزار، حجاب خاصش را تعریف کنند دیگر باید درس و زندگی خود را تعطیل کنند!

شاید همان پاسخ کلی -که گاه به خاطر اینکه تکلیف را دوباره به گردن خودمان انداخته عصبانی‌مان می‌کند- بهترین جواب باشد.

آنچه مسلم است این است که علاوه بر رعایت حدود شرعی وجه و کفین در ارتباطات تصویری، باید نگاهی هم به حالات فردی خودمان در رفتار مجازی‌مان داشته باشیم.



یکی از معانی توجه به حال فردی این است که خودمان را با خودمان مقایسه کنیم.

خود مجازی و رابطه‌ها و رفتارهای مجازی‌مان را با حدودی که در دنیای واقعی برای ارتباطاتمان قائلیم بسنجیم و سعی کنیم اختلاف این حدود را به حداقل برسانیم.

یعنی سعی کنیم رفتار واقعی‌مان را ملاک قرار دهیم و رفتار مجازی‌مان بازتر از رفتاری که با محیط پیرامون خود داریم نباشد.


اگر در دنیای واقعی تا به حال با هیچ نامحرمی همکلام نشده‌ایم ، چت با نامحرم در اینترنت برای شخص خودمان یک نوع هنجارشکنی به حساب می‌آید.

اگر در زندگی دوست نداریم کسی عکس هر چند با حجابمان را نداشته باشد، با گذاشتن تصویرمان در پروفایل، برخلاف عرف خودمان عمل کرده‌ایم و این عمل ممکن است به لغزش‌های عملی منجر شود.


درست است که کلا در اینترنت رفتارها بازتر شده‌است؛

اما بد نیست هر از گاهی رفتار‌های مجازی‌مان را با برخوردهایمان در دنیای حقیقی محک بزنیم و ببینیم چقدر غرق این مجازی صفر و یک شده‌ایم؟


چقدر بر ارزش‌هایی که به آنها معتقدیم پافشاری می‌کنیم و چقدر تابع شرایط محیطی هستیم؟


آیا آنچه به دست می‌آوریم ارزشمندتر است یا آنچه از دست می‌دهیم؟

 


نشریه چارقد


نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 1:45 توسط دخترِ مسلمان|


روبنده، برقع، پوشيه يا نقاب اسمی است برای پارچه‌ایی كه صورت خانم ها را مي‌پوشاند. نگارنده‌ی اين سطور هم صرفا به عنوان يادگاری يكی تهيه كرده‌ است و راستش را بخواهيد بدش هم نمی‌آمد براي نوشتن اين مطلب، يك بار هم كه شده روبنده‌اش را می‌زد و چند ساعت از وقت‌ش را در خيابان‌ها می گذراند تا عكس العمل مردم را ببيند. اما چون اعتقاد ندارد از خيرش می‌گذرد.

اعتقاد نداشتن مساوی با مخالف بودن نيست. اعتقاد ندارد چون ضرورتی‌ در استفاده نمی‌بيند. اگر معتقد باشد حتما دردسرهاي‌ش را هم به جان می‌خرد. دردسرهای‌ش هم دردسرهای بدی ‌نيست. نگاه‌هایی‌ست كه خيره می‌شوند سمت فرد. شايد به همين دليل است كه برخي مي‌گويند روبنده لباس شهرت است كه به نظر نگارنده نيست. لباس شهرت، لباس مهيج و تحريك كننده‌ایی‌ است و فرد را انگشت نما می‌كند. اما كسی‌كه روبنده زده و سر تا به پا مشكی‌است، نه رنگ تحريك كننده‌ایی به تن دارد و نه انگشت نما می‌شود. هر چقدر هم خيره خيره نگاه‌ش كنند چيزی‌ قابل ديدن نيست. اين خيره نگريستن هم به اين دليل است كه روبنده در عرف ما مورد استفاده نيست. قبل‌ترها و در زمان قاجار عرف بود.

 

 

چادرها مدل چادر كمری با روبنده‌ی سفيد كه قسمت چشمی‌اش هم مشبك بود و خانم‌ها استفاده می‌كردند. بعد‌ها در زمان رضاخان و بعد از مسئله‌ی كشف حجاب استفاده از روبنده هم كم‌تر شد تا الآن كه به ندرت در برخی‌از نواحی كشور ديده می‌شود.

در شهرهای مذهبي مثل قم و مشهد و بيش‌تر در قم، كم نيستند خانم‌هايي كه از روبنده استفاده می‌كنند. يعنی يك تعهد قوی نسبت به حجاب‌شان دارند.

اما در نواحی جنوبی روبنده بيش‌تر به عنوان زينت است. در شهرهای حاشيه‌ی خليج فارس روبنده‌های رنگی و زينتی استفاده می‌شود كه هر كدام هم نشانه‌ی خاصی دارند. اما پوششی كه عموم مردم به عنوان روبنده می‌شناسند پارچه‌ایی مشكی‌ رنگ است.

در كشورهای مختلف بسته به عرف‌شان استفاده از روبنده هم متفاوت است. به عنوان نمونه در شهرهای زيارتی مدينه و مكه، خانم ها از روبنده‌ی مشكی استفاده می‌كنند. اما در شهرهاي نجف و كربلا به ندرت يافت می‌شوند. در افغانستان هم مدل خاصی از روبنده است كه عموما آبي و خاكستري رنگ است و قسمت چشمي‌اش هم مشبك. البته استفاده از روبنده در زمان سلطه‌ی طالبان اجباري شد و اكنون اين اجبار برداشته شده است.

اما در مورد استفاده از روبنده در كشور خودمان حرف و حديث بسيار است.  شايد اولين سوالی كه با ديدن يك خانم روبنده پوش به ذهن بيايد اين باشد كه حتما  اين خانم زيبايي خاصي دارد كه صورت‌ش را هم پوشانده است؟ در صورتي كه شايد اين گونه نباشد و اين خانم به دليل راحتي خودش، يا به خواست هم‌سرش و يا شرايطي كه در آن واقع شده است از روبنده استفاده می‌كند.

به نظر برخی استفاده از روبنده پيشی گرفتن بر خدا و رسول است. زيرا اسلام اجازه داده تا صورت و دست‌ها تا مچ به شرط نداشتن زينت پوشيده نشود. اين نظر درست نيست. زيرا اگر اسلام پوشانده نبودن اين قسمت‌ها را واجب كرده بود آن وقت می‌شد با قاطعيت گفت كسی كه روبنده می‌زند و دست‌كش دست می‌كند از اسلام جلو افتاده و كاسه‌ی‌ داغ تر از آش شده است. در صورتی كه حتی در فتاوی برخی از مراجع معظم استفاده از روبنده مستحب است.

برخی هم در حمايت از استفاده‌ی از روبنده معتقدند كسي كه روبنده می‌زند زير اين پوشش راحت است. می‌تواند راحت خوراكی‌ميل كند، بخندد، به هر كجا كه می‌خواهد نگاه كند بدون اين‌كه كسي متجه بشود و حتی پوست صورت‌ش از نور خورشيد در امان است.

به هر حال جدای از نظرات مختلفی كه در باب استفاده از روبنده مطرح می‌شود دو نكته را نبايد فراموش كرد.  به گفته‌ی استاد شهيد مرتضي مطهر‌ي (رحمة‌الله عليه) در كتاب مسئله‌ی حجاب، اگر ما پوشش وجه و كفين را لازم بدانيم در حقيقت طرف‌دار فلسفه‌ی پرده نشينی زن و ممنوعيت او از هر كاری جز در محيط‌های خاص و يا محيط‌های صد در صد اختصاصي زنان هستيم. ولي اگر پوشيدن گردي صورت و دست‌ها تا مچ را به شرط خالی بودن از آرايش واجب ندانيم طرف‌دار اين فلسفه‌ايم كه لزوما نياز نيست زن به درون خانه رانده شود.

ممكن است كسانی با بخش نخست سخن استاد مطهری مخالف باشند و پوشيدن وجه و كفين را لزوما به معنی‌محدوديت برای زن ندانند اما واقعيت اين است كه در جامعه‌ی ما اين نوع پوشش خود به خود شرايط محدود كننده‌ايي را براي فرد به وجود می‌آورد و انتظارات اطرافيان را هم بر‌می‌انگيزد. می‌توان به جرئت گفت تفكر عمومی‌جامعه‌ی ‌ما بر اين است كه اگر زنی ‌روبنده استفاده می كند در اموری مانند خريد روزانه و رفت و آمدهاي‌ش بايد متكی به هم‌سرش باشد و سخنگوی او در جامعه هم‌سرش است و معمولا كسی انتظار ندارد صدای خانمی‌كه روبنده به چهره دارد را بشنود.

با همه‌ی اين احوال نگارنده‌ی اين سطور استفاده از روبنده را نادرست نمی‌داند و در عين حال معتقد است اگر يك خانم بتواند حد حجابی كه اسلام برای‌ش معين كرده رعايت كند ديگر نيازي به استفاده از روبنده ندارد. اما به هر رو استفاده از روبنده هم يك سليقه‌ي شخصي است كه آسيبی برای جامعه ندارد. و به همين دليل نبايد استفاده كننده‌گان از اين پوشش را شماتت كرد. برخلاف كسانی كه در بدحجابی حد نهايت را انتخاب می‌كنند كه هم به جامعه آسيب می‌رسانند و هم سزاوار برخورد جدی‌ هستند.


فاطمه اخوان - نشریه چارقد


نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 1:57 توسط دخترِ مسلمان|


 

 

چند سال پیش در یک سفر تابستانی به مشهد، عده‌ای از دخترهای عرب که احتمالا لبنانی بودند را دیدم که در حالی‌که روسری‌شان خیلی صاف و صوف روی سرشان ایستاده بود، چیزی زیر روسری داشت برق می‌زد.


بعدتر فهمیدم که طلق بوده و آن صاف و صوفی روسری هم به خاطر همان طلق بوده است. احتمالا بعضی‌ها می‌پرسند طلق چه ربطی به روسری دارد؟ و اصلا طلق چیست؟!

 


طلق روسری چیست؟


طلق از جنس همان طلق‌ی است که همراه با شیرازه برای فنری کردن جزوه‌های‌تان استفاده می‌کنید. با این تفاوت که کمی ضخیم‌تر است. طلق‌های روسری به شکل ذوزنقه بریده شده‌اند و لبه‌های تیزشان گرد شده است.


طلق با اینکه محکم است، انعطاف‌پذیر است. کافی است یک لایهٔ باریک طلق بین دو لایهٔ روسری بگذارید تا وقتی روسری را زیر چانه محکم می‌کنید، قسمت لبهٔ بالایی روسری‌تان به شکل یک نیم دایره بایستد؛ گرد و شکیل.


با این حساب دیگر نگران صاف بودن و مرتب بودن لبهٔ روسری‌تان نخواهید بود، خصوصا اگر جنس روسری لطیف و نرم باشد. البته به خاطر جنس طلق، ممکن است کمی در اطراف صورت‌تان احساس گرما کنید.

 

 

 


طلق روسری را خودمان درست کنیم


طلق را می‌شود از بعضی از فروشگاه‌های حجاب (خصوصا در قم) تهیه کرد. در عین حال، خودتان هم می‌توانید آن را درست کنید؛ کاری که ما پیش از اینکه طلق‌ی در ایران بیابیم می‌کردیم.


برای این کار از عکس‌های رادیولوژی استفاده کنید. احتمالا همه چند ورق عکس رادیولوژی توی منزل‌شان هست و اگر نبود حتما در منزل پدربزرگ و مادربزرگ‌تان یکی دو ورقش پیدا می‌شود.


 عکس‌های رادیولوژی ضخامت لازم را برای این کار دارند، تنها یک عیب دارند که آن هم وجود مواد شیمیایی روی آن است که طبعا برای پوست و مو مفید نیست. البته رفع این عیب هم زیاد کار سختی نیست. کافی است یک ورقه از عکس‌های رادیولوژی را توی تشتی از آب و سفیدکننده بگذارید تا کم‌کم تبدیل به یک ورقهٔ شفاف شود. (با عکس‌های MRI خودتان را خسته نکنید، سفیدکننده هیچ اثری روی‌شان ندارد!)

 

 

 


بعد، از آن یک ذوزنقه در ابعاد تقریبی 32 سانت در بیاورید. یعنی ذوزنقه‌ای که ضلع بزرگ‌ترش 32 سانتی‌متر باشد، ضلع کوچک‌ترش حدود 28 سانتی‌متر و ضخامتش حدود 6 و نیم سانتی‌متر. سعی کنید ضلع بزرگ‌تر را منطبق کنید بر لبهٔ ورقهٔ رادیولوژی؛ چون این قسمت از طلق بیشترین تماس را با روسری یا مقنعه دارد و اگر خوب قیچی نخورد، هم ممکن است نتیجهٔ دلخواه را به‌تان ندهد هم احتمال اینکه صیقلی نبودنش روسری را نخ‌کش کند هست.


بعد که ذوزنقه را درآوردید، چهار گوشهٔ آن را گرد کنید که تیزی آن به روسری گیر نکند. به همین راحتی حالا شما هم یک طلق ِ آمادهٔ استفاده دارید.

 

 

 

 


چطور از طلق در روسری و مقنعه استفاده کنیم؟


برای استفاده از آن، آن را بین دو لایهٔ روسری قرار بدهید و بعد روسری را سر کنید. یا می‌توانید ابتدا روسری یا مقنعه را سرتان کنید و بعد طلق را بین دو لایهٔ آن قرار دهید و با نوک انگشتان‌تان آن را به جای خودش هدایت کنید. فقط دقت کنید که ضلع بزرگ‌تر آن باید به طرف لبهٔ تاخوردهٔ روسری باشد.


یک طلق در این ابعاد، تقریبا اندازهٔ استاندارد است، ولی اگر احساس کردید که طلق، زیادی بلند است و مانع از این می‌شود که گوشه‌های روسری‌تان را تو بزنید، می‌توانید به موازات دو ضلع کوچک آن، یکی دو سانت کوتاه‌ترش کنید. و برعکس، اگر احساس می‌کنید که اندازهٔ طلق برای صورت شما کوتاه است، یک طلق دیگر با طول بیشتر ببرید و استفاده کنید.

 

 


چه کار کنیم که طلق توی نور برق نزند؟


گاهی طلق‌ها توی نور برق می‌زنند و ممکن است شما این را دوست نداشته باشید. خصوصا اگر جنس روسری‌تان نازک باشد. برای رفع این مشکل طلق‌هایی ساخته‌اند که یک لایهٔ پارچه‌ای روی آن کشیده شده است که هم مانع از انعکاس نور می‌شود و هم از سُر خوردن و جابجایی آن جلوگیری می‌کند. حتی این نوع از طلق را هم در منزل می‌شود تهیه کرد.


یک مقدار لایی‌چسب مشکی با طولی مساوی طول طلقی که برش زده‌اید و عرضی دو برابر آن، تهیه کنید. (می‌شود تقریبا 32 در 13سانتی‌متر). بعد طلق را طوری روی آن بگذارید که ضلع بزرگ‌ترش بیفتد درست وسط لایی‌چسب. (حواستان باشد که یک طرف لایی‌چسب، چسب دارد و طرف دیگرش ساده است. طلق را روی طرفی که چسب دارد بگذارید.)


بعد لبهٔ دیگر لایی‌چسب را روی طلق برگردانید و برای احتیاط یک تکه پارچهٔ نازک روی آن بیندازید که اتو مستقیما با طلق و لایی‌چسب تماس نداشته باشد. حالا اتوی داغ را روی آن بگذارید تا چسب ِ لایی‌چسب به طلق بچسبد. دقت کنید که حرارتِ زیاد به طلق ندهید، پلاستیک است و آب می‌شود!


بعد که مطمئن شدید لایی‌چسب خوب به طلق چسبیده است، با قیچی گوشه‌های اضافی آن را ببرید. حالا طلق آمادهٔ استفاده است. دیگر نه لیز می‌خورد و نه انعکاس نور دارد.


می‌توانید یک طلق سفید هم، درست مثل همین طلق مشکی، با لایی‌چسب سفید درست کنید برای استفاده در روسری‌هایی که رنگ روشن دارند.

 

 

 


آن دخترهای لبنانی‌ای که گفتم را یادتان هست؟ بعضی از آن‌ها طلق را به جای اینکه بین دو لایهٔ روسری بگذارند، بعد از پوشیدن روسری‌شان، زیر روسری (بین سر و روسری‌) قرار داده بودند. این‌ جوری هم می‌شود استفاده کرد. فقط اگر استفاده از طلق در ابتدای کار، برای‌تان مشکل به نظر می‌رسد، نگران نباشد؛ خیلی زود برای‌تان عادی می‌شود.


منبــــــع


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 3:38 توسط دخترِ مسلمان|

 
پَر بزن

چادرت  تو  را  بال  است

و بدان  ،  تو  را  می برد  بالا . .

hijab poster 47 big.JPG


 


پــــرواز
  کردن  را  بیامــوز
  .  .


 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 21:54 توسط دخترِ مسلمان|

 

ای مهربانترین ِ عــــالم ، در این لحظات که میرود تا برســـد به لیله الرغــائب ،

از تو خواهــــانم ، توانم را برابر مصائب دنیا افـــزون کنی

یاری ام کنی تا دنیا و نفسم مرا نفریبند

و برای گرفتن دستانِ دیگری ، دستانت را هیچگاه رها نکنم

عشــــقِ خود را درونم جاری و تثبیت کنی

عاشقانت را بالِ پرواز دهی

و آنان را به وصالِ خود برسانی

 

 

 

به نامِ اول معبود و معشوقِ عالم

 

آه ه ه ه ه ه

جان و تن و وجودم را آه فرا گرفته . .

چند قدمی بیش به بسته شدنِ چشمانِ آفتاب باقی نمانده

تا لحظاتی دیگر خورشید میرود

و ماه در آسمانِ بی انتها تنها میماند . .

 

شب را دوست میدارم ..

برای حجم سکوت و آرامشش

برای پرفروغتر شدن تنهایی ام

برای نجواهای شبانهء عشاق

و ماه را نیز دوست میدارم

و آسمان و ستاره را

در کویر که باشی ، خواهی فهمید چه میگویم

تن و جانت که در کویر باشد

چشمانت برای همیشه طلوع خواهد کرد

تا عمق جانت را غرق باران کند

دم هایت درد میشود و باز دمت آه ه ه ه ه ه

بازدمی که تنها آنکه عاشق است میتواند شنید

 

 امروز صبحِ صادق که در حال دمیدن بود

نغمه خوانی گنجشکانِ درختانِ باغچه مان

روزنه ای در جانم گشود و رازی برایم عیان شد

و حال که خورشید بار سفر بسته ، نغمه هایشان همان نغمه های صبح را میماند ....

تسبیحِ خداوند میگوند

یا که آنها نیز فهمیدند شبِ آرزوها در حال طلوع است

و از من سبقت گرفته اند ؟ !

اما من که نمیدانم آرزویم چیست

نمیتوانم آرزو کنم

آخر ! این خودخواهیست !

به چه قیمت ؟

به قیمت غصه دار شدنِ کسی ؟

نه من بدین گونه تحقق آرزویم را نمیخوام

 

از خدای مهربانم میخواهم

مرا به آرزویم برساند بدونِ اینکه بر دلی ذره ای غم بنشیند ! !

چقدر با آرزو غریبم ! !

آرزو یعنی همان دعا ؟

اگر دعا باشد که عالیست

اما اگر آرزوست . . .

آخر مگر میشود به آرزو رسید ؟

نه ! !

من آرزو نمیکنم

دستانم را به سمت آسمانی میبرم که تا صبح با او همراه بوده ام

آسمانی که اشک ها و سکوت و بغض و حب و غربتم را دیده

و دعاهایم را بر زبان و چشم و دل و جانم جاری میکنم

 

میگویند امشب درهای آسمان گشوده میشود

امشب فرشتگان میهمان زمینیانند

و خواسته هایشان را به عرش خواهند برد

امید دارم ،

آسمان ، همان همنشین و همدم شب هایم ،

درهایش را برای حاملین دعایم گشوده تر کند

تا هر چه زودتر هفت درِ آسمان را پشتِ سر گذارند

و خواسته هایم را بر خداوندِ محبوبم عرضه دارند .....

 

گنجشک ها به خواب رفتند

آفتاب رفت

ستاره ها تک تک در حال ظهورند

و میهمانی در حال آغاز شدن است

آیا فرشته ای به معبدِ من نیز پا میگذارد ؟

بهتر است بروم

باید معبدم را آب و جارویی زنم

بساط چای را آماده کنم

امشب از عرش برایم میهمان خواهد آمد

آنهم چه میهمانی !

میهمانی که بوی خدا میدهد

از جوارِ او می آید

و نزدِ او باز میگردد

 

باید هر چه زودتر غبار تنم را نیز بزدایم ..

چادر سپید انتظارم را میکشد

و آب مرا میخواند

باید عجله کنم .....

میهمان در راه است

 

به امید اینکه جان و تن و معبدم ،

بوی اولین و آخرین و تنهاترین معبودِ عالم را بگیرد

و نورش لوحِ قلب و روحم را ،

همچون اول روز هستی ام سپید و نورانی کند

 

ای خــــداوندگارِ عـــالم

ای اول و آخر یار

مرا قوّتی ده تا نفســم را بمــــیرانم

و قوتی ده تا روحـــم را از خود و خاک جـــدا کنم

و به خود آ رسم . .

الله اکــــــــــــبر

 

اولین لحظات طلوع لیله الرغائب

اذان مغرب

پنج شنبه

19 / خرداد /  90

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 23:23 توسط دخترِ مسلمان|


باید دختر باشی؛ آن‌هم یک دختر محجبه‌ی چادری تا دستت بیاید چطور چادر روی سرت را جمع و جور کنی، آن‌طوری که مانتو و روسری زیر چادرت، بیرون نزند و رنگ و لعاب لباست جلب توجه نکند. یا حتی آ‌ن‌طوری که اگر احیاناً لباس شلخته و ژولیده به تن داری، کسی به‌هم‌ریختگی‌هایت را نبیند. باید دستت بیاید چطور چادر روی سرت را جمع‌و جور کنی تا آن‌وقت، به موقعش بفهمی چادرت را بالا بگیری تا گل و شل خیابان باران خورده، حتی پایین چادرت را هم گلی نکند و خاک زمین به دامن چارقدت ننشیند.


باید خوب بلد باشی وقت بارش باران و برف، وقتی که چاله چوله‌های شهر پر از آب باران شده است، چه‌طور از کنار خیابان بگذری تا سر‌به هوایی راننده‌های عشق سرعت سر تا پایت را خیس آب نکند. باید وارد باشی به سر کردن چادر، تا برآمده‌گی کرکره‌ی مغازه‌ها چادر روی سرت را پاره نکند؛ تا رنگ نرده‌ای که تازه ظاهرش را نو نوار کرده و نمی‌تواند هیچ ربطی به رنگ چادر تو داشته باشد، چارقدت را رنگی کند.

باید با همه‌ی وجودت چادرت را جمع‌و جور کنی؛ یا نه! چادر باید با همه‌ی وجودش تو را جمع‌و جور کند. باید کوشش کنی تا با این پوششی که انتخاب کرده‌ای، هم‌رنگ شوی. هم‌گون شوی.

چادر روی سر هر آدمی که سنگینی می‌کند در سایه‌اش سنگین می‌شود. اگر "اهل" اش باشد، چادر بر صورت هر کسی که می‌نشیند، بر سیرتش هم جا خوش می‌کند. اگر "هم‌جنس" اش باشد. چادر اصلاً فقط پوشش اندام نیست، که روپوشی برای اخلاق است.

اصلاً نباید دختر باشی، آن‌هم یک دختر چادری محجبه؛ تا دستت بیاید چطور خودت را جمع‌و جور کنی. چادر بیشتر یک نماد است؛ نماد یک فرهنگ، یک مسلک، یک نگاه. می‌خواهی دختر باشی یا پسر که چادر روی سرت باشد یا با بلوز و شلوار توی خیابان‌ها گز کنی. وقتی "اهل" چادر باشی، یعنی اهل این فرهنگ شده‌ای.

این وسط اما اگر از دختر چادری‌های محجبه بپرسی، سخت‌ترین موقع جمع‌و جور کردن چادر وقتی است که "طوفان" می‌شود. آن‌وقت هر‌قدر هم که در  پوشاندن خودت ماهر باشی، چادرت به هر طرف می‌رود و تو - خواهی نخواهی - مستأصل خواهی شد. و این، درست همان موقعی است که وقت هنرنمایی توست تا نشان دهی چقدر واردی چادرت را جمع‌و جور کنی. حالا دختر یا پسر چه فرقی دارد؟! توی چادر به سر فقط در تندباد است که نشان می‌دهی "چند مرده حلاجی."

وجیهه محمدطاهری


نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 13:46 توسط دخترِ مسلمان|



ما مردم عصرِ ندید و بدیدیم! خیلی چیزها می بینیم، در رنگ ها و طرح های متنوع، متناسب با ذائقه های مختلف ولی انگار خیلی وقت است که "نور" ندیده ایم.اگر دیده بودیم می توانستیم تجسم کنیم یعنی چی وقتی گفته اند "او را از آن جهت زهرا نامیده اند که از آغاز صبح چهره اش چون خورشید می درخشید و در غروب مانند ستاره روشن می شد.


 

 7jzc33xu.jpg


خب واقعیتش این است که ما این چیزها سرمان نمی شود انگار، یعنی می خوانیم و می شنویم ولی نمی فهمیم یعنی چی

نمی فهمیم وقتی یک نفر، یک دختر، "هدیه"خدا باشد به عزیزترین پیامبرش[1] یعنی چی؟ یعنی قدرش چقدر است مگر؟ یعنی مثلاً قیمت و ارزش چنین آدمی چقدر است ؟

یا نه، یک خرده پایین ترش

یعنی چی که از حضور  کسی آدم بوی بهشت بشنود؟ [2] واقعاً بشنود ها! نه که تعارف کرده باشد، دل خوش کنک تشبیه کرده باشد، اگر من گفته بودم یا تو یا او می شد یک طوری جمع و جورش کرد، ولی رسول خدا که همین طوری روی هوا یک چیزی نمی گوید. وقتی گفته من از وجود او بوی بهشت استشمام می کنم یعنی ...

 

ما مردم عصرِ ندید و بدیدیم! خیلی چیزها می بینیم، در رنگ ها و طرح های متنوع ، متناسب با ذائقه های مختلف ولی انگار خیلی وقت است که "نور" ندیده ایم. اگر دیده بودیم می توانستیم تجسم کنیم یعنی چی وقتی گفته اند "او را از آن جهت زهرا نامیده اند که از آغاز صبح چهره اش چون خورشید می درخشید و در غروب مانند ستاره روشن می شد."[3] فکر می کردیم لابد دارند شوخی می کنند، لابد از فرط دوست داشتن دارند مبالغه می کنند ، تصویرسازی می کنند.

 
ما ، مردم دو دوتا چارتا، که طول رکعت نمازمان هم ربط مستقیم دارد به آمار خواسته های آن روزمان ، ما که موقعیت ش جور باشد اهل منت گذاشتن سر خدا هم هستیم به خاطر دو رکعت نماز، برای ما خب باید هم سخت باشد درک این که خدا به خاطر عبادت کسی به آسمان و فرشتگان فخر بفروشد و ذوق نماز او  را کند.[4]

برای ما که مؤمنیم به  آیه های زمینی ای مثل "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" خب باید هم یک جوری باشد قصه ی افطار و گرسنگی و کودکان روزه دار و مسکین و فقیر و و سه روز و...

 

حق داریم که نفهمیم اگر می گویند "همانا شب قدر فاطمه است"[5] دارند دقیقاً  از چی حرف می زنند.

 

ما با چشم های مات و مبهوت به این حدیث ها و ذکرها نگاه می کنیم،

دوست داریم باور کنیم، درک کنیم، ولی بی تعارف برای مان راحت نیست.

چشم های ما خیلی وقت است که "طلعه الرشیده"ندیده اند، کم دیده ایم، کوتاه دیده ایم  بی رنگ و نور دیده ایم، بدل دیده ایم، ولی عادت نکرده ایم هنوز

خیلی وقت است که له له زن ِ بوی بهشتیم، تشنه ی بوی پیراهن، ناباور ِ بادهای بی پیغام.

 

گاهی خیال می کنم گناه داریم، وارث قصه های خوب خداییم، گوش مان پر است از حکایت های عجیب و غریب دست نیافتنی ، کوله بارمان پر است از بهترین کلمات، پاک ترین ذکرها و یادها ، ولی غریبیم...

 

غریبیم که باید بگوییم "فاطمه، فاطمه است "وگرنه بلد بودیم بگوییم  فاطمه دقیقاً کیست، پدرش را اگر دیده بودیم، خودش را اگر دیده بودیم، همسرش را اگر دیده بودیم، پسرش را اگر دیده بودیم ....

 

گم گشته ی دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست ...

 


[1] فاطمه بنت رسولک و بضعه لحمه و صمیم قلبه و فلذه کبده و التحیه منک له و التفحه –مفاتیح الجنان

[2] فانا اشم منها را ئحه الجنه-بحارالانوار،43،5

[3] کان وجهها یزهر لامیرالمؤمنین من اول النهار کااشمس الضاحیه ،و عندالزوال کالقمر المنیر...،بحارالانوار،43،11

 [4] و یقول الله عز و جل لملائکته :یا ملائکتی انظروا الی امتی فاطمه سیده امائی ...،بحارالانوار ،43،172

[5] ان الفاطمه ،هی لیله القدر ،من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیله القدر ...،بحارالانوار ،


اعظم ایرانشاهی

منبع:نشریه الکترونیکی چارقد

نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 22:10 توسط دخترِ مسلمان|

قسمتش شده بود. اولین چادرعمرش، چادر سفید احرام بود. توی مسجد شجره، وقتی تای پارچه را بازکرد تا چادر را سرش بیندازد، یک تکه کاغذ کوچک از لای پارچه افتاد زمین. کاغذ را باز کرد. مریم، هم‌خوابگاهی‌اش، نامه نوشته‌بود. آخرش هم نوشته‌بود: چقدر چادر سفید بهت میاد ناقلا! دعا یادت نره‌ها... آینه‌ای آنجا نبود، اما مطمئن بود که چادر سفید خیلی بهش می‌آید. حس کرد مریم مقدسی شده که دارد به سمت معجزه، گام بر می‌دارد...

 

 

اولین‌بار بود که چادر می‌پوشید.
 

قسمتش شده بود

اولین چادرعمرش، چادر سفید احرام بود.
 

توی مسجد شجره، وقتی تای پارچه را بازکرد تا چادر را سرش بیندازد

یک تکه کاغذ کوچک از لای پارچه افتاد زمین.

کاغذ را باز کرد.

مریم، هم‌خوابگاهی‌اش،  نامه نوشته‌بود.

آخرش هم نوشته‌بود: چقدر چادر سفید بهت میاد ناقلا! دعا یادت نره‌ها...

آینه‌ای آنجا نبود، اما مطمئن بود که چادر سفید خیلی بهش می‌آید. حس کرد مریم مقدسی شده که دارد به سمت معجزه، گام بر می‌دارد...


سیده زهرا برقعی

منبع:نشریه الکترونیکی چارقد


نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 14:36 توسط دخترِ مسلمان|

 

می‌توانی با چادر باشی یا مانتو و شلوار، با روبنده و برقع باشی یا بلوز و دامنی بلند و روسری بزرگ. اما من که چادر را انتخاب کرده‌ام برای پوشش، برای خودم دلیلی دارم. شاید تو با دلیل من قانع شوی و شاید هم نشوی. این نوشته من و فضایی که پایین نوشته برای تو گذاشته‌اند که نظرت را بدهی، می‌تواند به جلسه مجازی نقد و نظر تبدیل شود. پس دلیلم را که خواندی، اگر دوست داشتی، بیا و نظرت را برایم بنویس.
 


 

برای حجاب‌داشتن چه چیزی را انتخاب می‌کنی؟ ...

 

 

میهمانی که می‌روی، هر کسی هر طور که دوست دارد لباس پوشیده است، هر کس متناسب با سلیقه‌اش. بعضی‌ها ساده لباس پوشیده‌اند و بعضی‌ها هم شاید هزار بار رفته‌اند جلوی آینه و توی آینه خودشان را با لباسی که بر تن کرده‌اند، حسابی خودشان را انداز و برانداز کرده‌اند و بعد ... لباس بیچاره بوده که با خشم به گوشه‌ای پرت شده! و امتحان کردن یکی دیگر!


این را داشته باش تا بگویم.


رفته بودم دکتر. نوبت داشتم. زود رسیده بودم. باید پشت در مطب می‌ماندم تا منشی بیاید و در را باز کند. کم‌کم آدم های دیگر هم از راه رسیدند و مثل من منتظر ایستادند. از آنجایی که تصمیم گرفته‌ام کتاب بخورم به جای خواندن!!! (خواستم شدت خواندن را برسانم ها!) پشت در مطب تکیه به دیوار داده و کتابم را باز کرده بودم. هنوز یکی دو صفحه‌ای نخوانده بودم که خانم کنار دستی‌ام گفت: اینجا هم کتاب می‌خوانی؟ چه حوصله‌ای داری! ... نگاهش کردم و خندیدم.


چی می‌خوانی حالا؟


کتاب را بستم و روی جلد را نشانش دادم. لبخند زد و گفت: من خیلی این‌طور کتاب‌ها را دوست دارم. گفتم: پس خودتان هم کتاب‌خوانید! ... با لبخند سری تکان داد و گفت: نگاه به این ظاهرم نکن. من کلا هر چه را که به مذهب مربوط می‌شود، دوست دارم. گفتم: به مذهب چقدر پایبندی؟ گفت: خیلی. تا حالا نه یک روزه قرضی دارم نه یک نماز قرضی. اگه صبح خواب بمانم، وقتی از خواب بیدار می‌شوم، اولین کاری که می‌کنم قضای نمازم را می‌خوانم.


گفتم: دیگر؟ ... گفت: خب سعی می‌کنم نمازم را بیشتر توی مسجد بخوانم. هم خودم و هم شوهرم هر دوتامان به دادن خمس هم مقیدیم. ... کمی سکوت کرد و دوباره گفت: به ظاهرم نگاه نکن. من مذهبم را دوست دارم. گفتم: من حرفی زدم؟ ... گفت: نه. ولی خب ... بعد یک دفعه بی‌مقدمه پرسید: شما با چادر سختت نیست؟ گفتم: نه. اتفاقا بی‌چادر سختم است. لبخند زد. دیگر با هم حرف نزدیم.


ببین، هر کسی یک مدل حجاب را برای خودش انتخاب می‌کند. یکی مثل من چادر سرش می‌کند. یکی مانتو را حجاب خودش می‌داند. یکی چادر ملی، یکی چادر عربی، یکی چادر لبنانی و ... حتی اگر دقت کرده باشی، توی کشورهای اسلامی هم بلوز و دامن‌های بلند و روسری‌های بزرگ. به هر حال هر کس برای خودش در انتخاب حجاب سلیقه‌ای به خرج می‌دهد، حتی توی رنگ‌ها.



مهم رعایت حجاب است، اینکه همان‌طور که خدا توی قرآنش فرموده خودت را از مرد نامحرم بپوشانی و زیبایی‌های بدنت را به نمایش نگذاری. حالا چه با چادر باشد چه با مانتو ... شاید هم روزی به اینجا برسیم که بگوییم چه اشکالی دارد که مثل زنان مالزی یا اندونزی با بلوز و دامن‌های بلند و روسری‌های بزرگ حجاب داشته باشیم ... شاید هم به اینجا نرسیم.



برای آینده از الان نمی‌توان پیش‌بینی کرد که چه می‌شود. اما مهم همان رعایت حجابی است که خدا توی قرآنش به من و تو دستور داده که باید رعایتش کنیم؛ حجابی که رعایتش برای من و تو امنیت خاطر می‌آورد و برای جامعه سلامت روانی و اخلاقی و تا حدودی هم جسمی.



انتخاب نوع پوشش در حجاب می‌شود مثال همان لباسی که اول برایت گفتم. می‌توانی با چادر باشی یا مانتو و شلوار، با روبنده و برقع باشی یا بلوز و دامنی بلند و روسری بزرگ. اما من که چادر را انتخاب کرده‌ام برای پوشش، برای خودم دلیلی دارم. شاید تو با دلیل من قانع شوی و شاید هم نشوی. این نوشته من و فضایی که پایین نوشته برای تو گذاشته‌اند که نظرت را بدهی، می‌تواند به جلسه مجازی نقد و نظر تبدیل شود. پس دلیلم را که خواندی، اگر دوست داشتی، بیا و نظرت را برایم بنویس.



من چادر را برای پوشش و حجابم انتخاب کرده‌ام، نه اینکه حجاب با مانتو و شلوار یا حجاب با چادرهای ملی یا عربی و یا حتی همان بلوز و دامن بلند و روسری بزرگ حجاب نباشد، نه. من چادر را برگزیده‌ام، تنها به یک دلیل و آن‌هم اینکه چادر بهتر و خوبتر از هر چیز دیگری برجستگی‌ها و زیبایی‌های بدنم را پوشش می‌دهد و از تیررس نگاه نامحرم به دور می‌دارد.



کاری هم ندارم به اینکه در آثار به جا مانده از دوران باستان زنان را در پوششی شبیه چادر نشان می‌دهد یا اینکه جلبابی که خدا توی قرآنش از آن نام می‌برد، چیزی شبیه همین چادر امروزی من است. دلیل من همان بود که گفتم.



مانتوهای الان که یا تنگ است و یا کوتاه و نمی‌تواند زیبایی‌ها و برجستگی‌ها را پوشش دهد؛ بلکه بیشتر و بیشتر نمایان هم می‌سازد. چادر ملی هم ـ به نظر من ـ دست کمی از همان مانتوها ندارد. باز هم نمی‌تواند خوب پوشش بدهد. بلوز و دامن بلند هم اگر بخواهد خوب پوشش دهد و حجاب واقعی باشد، نباید هیچ‌گونه زیبایی یا برجستگی‌های بدن را نمایان کند. چادری که از روی سرم تا به پایین را پوشانده، بدون اینکه زیبایی‌های جسمم را نمایان کند، احساس خوبی به من می‌دهد.



حالا تو شاید مانتو و شلوار را انتخاب کرده باشی یا چادر عربی یا ملی یا ... . من فکر می‌کنم در انتخاب نوع پوشش آزادیم، فقط یک چیز را باید رعایت کنیم و آن‌هم اینکه با نوع پوششی که انتخاب می‌کنیم باید همان چیزی را رعایت کرده باشیم که خدا توی قرآنش گفته است:


 < ... وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلي جُيُوبِهِنَّ وَ لا يُبْدينَ زينَتَهُنَّ إِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَني إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَني أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَکَتْ أَيْمانُهُنَّ أَوِ التّابِعينَ غَيْرِ أُولِي اْلإِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلي عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِنَّ ... >؛



< و زينت خود را -جز آن‌مقدار که نمايان است- آشکار ننمايند و (اطراف) روسری‌های خود را بر سينه خود افکنند (تا گردن و سينه با آن پوشانده شود)، و زينت خود را آشکار نسازند مگر برای شوهرانشان، يا پدرانشان، يا پدر شوهرانشان، يا پسرانشان، يا پسران همسرانشان، يا برادرانشان، يا پسران برادرانشان، يا پسران خواهرانشان، يا زنان هم‏ کيششان، يا بردگانشان )کنيزانشان)، يا افراد سفيه که تمايلي به زن ندارند، يا کودکانی که از امور جنسی مربوط به زنان آگاه نيستند؛ و هنگام راه رفتن پاهای خود را به زمين نزنند تا زينت پنهاني‌شان دانسته شود (و صدای خلخال که برپا دارند به گوش رسد)>.(1)



فکر می‌کنی آن حجابی که خدا از من و تو خواسته که رعایتش کنیم و سودش هم برای من و توست و هم جامعه‌مان، با چه چیزی می‌شود که رعایتش کرد؟ ... یقین دارم چیزی را انتخاب نخواهی کرد که زیبایی‌هایت را بیشتر و بیشتر به معرض نمایش بگذارد ... .



1. نور : 31 


منبع : نشریهء چارقد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 15:9 توسط دخترِ مسلمان|


hegab.JPG



نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 17:26 توسط دخترِ مسلمان|

یک.

بارها پیش آمده به دوروبری‌هایی که حجاب نصفه‌نیمه داشته‌اند گفته‌ام:

«تو که مانتو می‌پوشی، آستین‌ بلندشو بپوش خب، نصف دستت که معلومه»

یا «تو که زیاد اهل آرایش نیستی، این یه‌دونه رژم نزن خب»

یا «موهات اومده بیرون»

یا «جوراب بپوش، پاهات جلب توجه می‌کنه»


 و البته جواب شنیده‌ام:

«ای باباااا، تو مثل اینکه خیابونارو ندیدی، این‌همه خوشگل ریخته تو خیابون، کی به این یه‌وجب دست من نگاه می‌کنه»

یا «الان دیگه همه دافن، رژ من توجه کسی رو جلب نمی‌کنه»

یا «اون مال قدیما بود، الان دیگه همه پاهاشون معلومه»

یا «موی همه معلومه، این یه‌تار موی من چیزی نیس»


 

در مقابل، باحجاب‌ها

باحجاب یعنی کسی که حجاب را کامل، با تمام حدود اسلامی‌ش یا درصورت تمایل بیشتر از آن (مثلاً پوشاندن گردی صورت)، با علاقه و میل خودش، رعایت می‌کند.

فکر می‌کنید آسان است توی گرما و ترافیک و شلوغی، با بندوبساط کیف، لپ‌تاپ و یا احیاناً بچه، پنچ‌متر پارچه را دور خود پیچیدن؟

ساق زدن، برای اینکه مبادا نیم سانت بیشتر دیده شود؟

روسری را محکم دور صورت گیره زدن که زیر چانه دیده نشود و موبیرون نیاید؟

جوراب کلفت پوشیدن تو هل‌هل گرما؟

چه ذهنیتی باعث می‌شود اینها مثل گروه اول «یه تار مو، یه‌دونه رژ، یه‌وجب دست و یه‌ذره پا»ی خود را گم ندانند بین این همه دست و سر و پا و لبی که ریخته کف خیابان‌ها؟!



 باحجاب‌ها اعتماد به‌نفس بیشتری دارند. رضایت بیشتری دارند از بدن خود. ب

ه اصطلاح روانشناس‌هاbody image شان مثبت است.

تصور می‌کنند زنانگی‌شان در همان «یه‌تار مو و یه ذره دست» هم پیدا و تاثیرگذار است.

برای این زنان ساق‌پا و لب‌شان ارزش ج.ن.سی دارد، به همین‌خاطر است که نسبت به پوشاندنش اهتمام دارند.

این زنان خود را زنی همچون دیگر زنان مکشوفه در خیابان نمی‌دانند.

بدن خود را حاوی مقادیر زیادی از ارزش‌های زیبایی‌شناسانه می‌دانند و نسبت به حفظ این زیبایی‌ارزشمند حساس‌اند. به خاطر همین است که زنان محجبه در زندگی زناشویی خود هم موفق‌ترند.

اعتمادبنفس عنصر مهمی است در زناشویی و زنان محجبه اعتمادبنفس‌شان بالاتر است.


 

زنان مکشوفه اعتمادبنفس‌شان کمتر است.

تصور می کنند در روابط خود در اجتماع، چیزی کم دارند و باید این کمبود را با توسل به زنانگی‌شان جبران کنند.

باید توی دستشویی‌های عمومی تقلای برخی زنان را برای تجدید آرایش ببینید تا این حرف برای‌تان ملموس شود.

آنچه باعث می‌شود هیلاری کلینتون وسط صحبت‌های دیپلماتیک یاد رژلبش بیفتد کمبود همان اعتمادبنفس است.


تجدید آرایش هیلاری کلینتون در حضور عبدالله گل


 

 دوم.

یکی از دلائل دیگری که زنان مکشوفه اعتماد بنفس کمتری راجع به بدن خود دارند اینست که خود را در معرض قضاوت مردان زیادی قرار می دهند و خب، بدیهی است که مردان مختلف، سلیقه‌های مختلف هم دارند.

دختری را می‌شناختم، سفید و بور.

خوشگل بود، از این تیپ‌هایی که بهشان می‌گویند خارجی!

یک‌بار دوست‌پسر نامردش بهش گفته بود:

«زن باس سبزه و نمکی باشه، نه اینطوری شیربرنج!»

این دختر هم کلی دمغ شده بود و طفلک آمده بود می‌پرسید: من بی‌رنگ و رو‌ هستم؟!


 

گفتم: «نه عزیزم، تو بی‌رنگ و رو نیستی، خیلی هم خوشگل و اروپایی(!) هستی.

منتها ایرادت اینه که خودت رو الکی‌الکی عرضه کردی به هربی‌سروپایی که بتونه درباره‌ت نظر بده.

زن باس خودشو فقط به مرد زندگی‌ش نشون بده!

کسی که خودش، با میل ورغبت اومده طرف آدم، مرد باس منت زنو بکشه، تا قدرشو بدونه!»



نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 0:51 توسط دخترِ مسلمان|


آخرين مطالب
» ز یادم رفته پـرواز
» ایام مبارک
» کراهتِ رنگِ مشکی ؟
» نگاه های ِ دیگران
» عرقِ ِ بندگی
» دعای بانو
» مانده ام کدامشان گیر است !
» چادر و همسرم . .
» حجـــاب می کنم قربة الی الله
» پیلۀ پروانه

الهم صل علي محمد و آل محمد